X
تبلیغات
وبلاگ روياها

وبلاگ روياها

EVERY THING YOU WANT

سلام.آدرس جدیدم:

www.dejavu-team.blogfa.com

همه ی دوستام بیان.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/17ساعت 7:51 PM  توسط Andy  | 

سلام

راستش نمیدونم برگشتن چه حسی داره...
ولی برگشتم...
+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 10:10 PM  توسط Andy  | 

سابقه ی مداد های faber castell

در سال 1761 يک کابينت‌ساز به نام کسپر فابر در شهر نورمبرگ آلمان (Kaspar Faber) شروع به سرمايه‌گذاري براي توليد انواع مداد کرد که اين کسب و کار تا پنج نسل در خانواده فابر باقي ماند.

کسب و کار فابر از سال 1850 رونق گرفت. در دوران رياست لوتار فون فابر، نسل چهارم فابرها مداد شش‌ضلعي را ساخته و با مارک A. W. Faber نخستين علامت تجارتي را براي يک مداد به ثبت رساندند که اين مدادها وارد بازار آمريکا نيز شدند. آنها در سال‌هاي 1849 تا 1855 شعبه‌هايي در نيويورک، لندن و پاريس تاسيس کردند و بيست سال بعد، فروشگاه‌هاي خود را تا وين و سن‌پترزبورگ هم گسترش دادند. آنها کارخانه‌اي در مرز آلمان شرقي و غربي براي توليد خط‌کش‌هاي مهندسي باز کرده و با همت لوتار، بزرگ‌ترين نتيجه کسپر، به توسعه بين‌المللي شرکت فابر و عرضه محصولات جديد پرداختند. در سال 1900 پس از ازدواج نوه لوتار با فرزند کوچک يکي از کنت‌هاي کستل و سرمايه‌گذاري وي بر روي کارخانه‌ها، نام شرکت به فابر-کستل (Faber-Castell) و لوگوي آن نيز تغيير يافت.

خانواده کستل کنت‌هاي امپراطوري روم مقدس را انتصاب مي‌کردند و در سال 1901، بزرگ اين خانواده، نشان موروثي پرنس را از شاهزاده باواريا دريافت کرد. «کنت الکساندر فردريش لوتار ون کستل رودن‌هاوزن» با «بارونس اوتيلي ون فابر» ازدواج کرد و خانواده فابر-کستل را تشكيل دادند.

الکساندر مدت کوتاهي پس از به عهده گرفتن اين تجارت، در سال 1905 مدادهايي با کيفيت بسيار بالا توليد كرد و براي اينکه آنها را از ساير مدادهاي رقبا متمايز کند، مدادها را به رنگ سبز زيتوني (رنگ لباس گروهان قديمي خود) رنگ‌آميزي نمود. اين مدادها با نام کستل 9000 به بازار ارائه شده و خيلي زود توجه همگان را به خود جلب کردند و به عنوان نمونه و سمبل يک مداد خوب معرفي شدند. آرمي که براي جعبه‌هاي اين مدادها در نظر گرفته شده بود، نشان‌دهنده 2 شواليه در حال جنگ بود که براي مدت زياد و به شکل‌هاي مختلفي بر روي جعبه‌هاي اين نوع از مدادها مشاهده مي‌شد.

الکساندر حتي پس از طلاق از اوتيلي در سال 1918، مديريت شرکت و دفتر مرکزي آن را حفظ کرده و پس از بازسازي قصر خانوادگي در آن سکونت کرد. پس از فوت الکساندر، پسرش «کنت رولاند لوتار ولفگانگ» کارخانه را به ارث برد و رياست آن را به عهده گرفت و در ابتداي دهه 1930 در کارخانه‌اي در سائو کارلوس برزيل شريک شد، در دهه 1960 کارخانه‌هاي ديگر فابر کستل در پرو و استراليا تأسيس شدند و گراف ون فابر کستل به سمت رياست منصوب شد.

آرم دو شواليه قديمي جلب توجه مي‌كرد و مدت‌ها بود ديگر از آن استفاده نمي‌شد، تا اينکه در اوايل دهه 1990 به عنوان قسمتي از جنبش بازبيني مجدد کارخانه، اين آرم به عنوان لوگوي اصلي شرکت برگزيده شد. شرکت در کارخانه سائو‌کارلوس مدادهاي چوبي توليد مي‌کرد و شروع به ايجاد ابداعاتي در لوازم‌التحرير نمود. يکي از اين ابداعات که بسيار مورد توجه کودکان قرار گرفت، مدادهاي رابط بود که شامل يک سري مداد کوچک بود که به يکديگر متصل مي‌شدند و يک مداد بزرگ تشکيل مي‌دادند. فابر کستل همچنين شروع به توليد قلم‌هاي طراحي با مارک Pitt براي هنرمندان كرد. اين قلم‌ها که بيشتر توسط کاريکاتوريست‌ها و طراحان مانگاي ژاپني استفاده مي‌شد، جوهري از خود خارج مي‌کرد که هم بدون اسيد بوده و هم براي بايگاني مناسب بود و رنگ‌هاي مختلف زيبايي داشت. گراف ون يک ست کامل روميزي براي طراحي نيز ساخت که بسيار جذاب و کارآ بود و قيمت آن به حدود 2000 دلار مي‌رسيد.

فابرکستل براي سال‌هاي متمادي به عنوان توليدکننده اصلي خط‌کش‌هاي مهندسي شناخته مي‌شد و اکنون يکي از بزرگ‌ترين کارخانه‌هاي توليد‌کننده انواع نوشت‌افزار و لوازم طراحي و هنري در جهان است. اين شرکت داراي 14 کارخانه و 20 مرکز فروش در اروپا، آسيا، آمريکا و استراليا است. تعداد کارمندان اين شرکت از 7 هزار نفر تجاوز کرده و در بيش از 100 کشور دنيا مشغول به کارند. اکثر محصولات آن در برزيل توليد شده است و فقط تعداد محدودي از قلم‌هاي خاص را در آلمان مي‌سازد. اين شرکت حدود 2 ميليارد مداد در سال توليد کرده و فروش سالانه آن بالغ بر يک ميليارد يورو مي‌باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 1:8 PM  توسط Andy  | 

اول از همه معذرت خواهی به خاطر غیبت چند روزه
مدیر : خانم اگه میخوای اسم دخترت رو بنویسی باید صدو پنجاه هزار تومن
 بریزی به حساب همیاری...

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟

مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز!

زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟!

مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!

زن : اسمش هر چی هست.تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس
 دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن

مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!!
 اینقدر هم وقت منو نگیر...

زن : آقای مدیر من دوتا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!

مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟!

آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن ...!!!

.

.

.

.

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود ، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد ...

روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد  :

کمیته مبارز با فقر در جلسه امروز  ...

ستاد مبارزه با بیسوادی  ...

تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود :

با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!!

زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد :

با 200001
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 1:54 PM  توسط Andy  | 

عشق زنان عاقلانه تر است


این، توصیفی است که سن پل از عاشق ارائه می‌دهد: «عاشق صبور و مهربان است. حسود و متکبر نیست. پرمدعا وگستاخ نیست. لجاجت نمی‌کند. تحریک‌پذیر و رنجیده‌خاطر نیست. از خطاهای خودش شاد نمی‌شود اما از درستی خودش خرسند می‌شود. همه چیز را تحمل می‌کند و همیشه امید دارد و در برابر مشکلات تاب می‌آورد. عشق عاشق هرگز تمام نمی‌شود.»

راستی، تعریف شما از عشق و عاشق چیست؟ برای آشنایی با روان‌شناسی عشق، به سراغ دکتر حسین ابراهیمی‌مقدم، روان‌شناس و مدرس دانشگاه رفته‌ایم تا دیدگاه او را در این خصوص بدانیم…

سوال : آقای دکتر! شما عشق را چه‌طور تعریف می‌کنید؟
هیچ‌‌کس نمی‌تواند به این سوال پاسخ دقیق بدهد. سوالاتی از قبیل اینکه آیا من عاشق شده‌ام؟ آیا عشق حقیقت دارد؟البته به نظر می‌رسد هر یک از ما درباره اینکه معنای عشق چیست و اینکه آیا ما آن را تجربه می‌کنیم یا نه، متخصص هستیم! دو نفر که عشق خود را به یکدیگر ابراز داشته‌اند، باید برای اجتناب از لطمه خوردن از سوی دیگری، اظهار کنند که منظورشان از عشق چیست. مخصوصا شاید لازم باشد که معنای تعهد روشن شود ولی اکثرا می‌گویند عشق شیرین‌ترین پاداش زندگی است. یک چیز باشکوه است. حلقه سوزان آتش است و یا چیزهایی از این قبیل.

سوال : چه تجربه‌هایی در عشق رایج و مشترک است؟
در یکی از بررسی‌هایی که در مورد عشق انجام دادم از ۲۰۰ دانشجو خواستم با پاسخ دادن به جملات یک پرسشنامه گسترده، تجربه خود را توصیف کنند. نتایج نشان می‌دهد که تجربه عشقی آنها ظاهرا دربردارنده ۴ ویژگی اصلی است:

۱) افراد عاشق خود را نیازمند یکدیگر می‌دانند. در هنگام تنهایی، نخستین فکری که به ذهن آنها خطور می‌کند، یافتن طرف مقابل است.

۲) آنها علاقه‌مندی و دغدغه‌ خاطر را تجربه می‌کنند، یعنی میل به انجام کاری برای یکدیگر.

۳) آنها احساس اعتماد می‌کنند و معتقدند که می‌توانند با امنیت، حرف‌هایشان را به یکدیگر بگویند.

۴) این اعتماد به خوبی ایجاد شده است و افراد عاشق تحمل خطاهای طرف مقابل را دارند.

از طرفی مشخص شد کسانی که خود را عاشق توصیف می‌کنند، نسبت به سایر زوج‌ها‌ زمان بیشتری به چشمان یکدیگر نگاه می‌کنند.

در پژوهشی‌ دیگر، این نتیجه به دست آمد که افراد عاشق عشق خود را این‌گونه نشان می‌دهند:
۱) ابراز محبت کلامی و جسمانی
۲) تبادل پاداش و انجام کارهایی برای یکدیگر
۳) حمایت عاطفی و اخلاقی از یکدیگر
۴) صبور و شکیبا بودن نسبت به رفتارهای ناخوشایند یا کمتر خوشایند طرف مقابل

سوال : از نظر روانی، عشق چه تاثیری دارد؟
افراد عاشق نسبت به افراد غیرعاشق احساس شادی، امنیت و آرمیدگی بیشتری از بودن در کنار شریک خود می‌کنند. برخی پژوهش‌ها حاکی از آن است که افراد عاشق احساس، سوز و گداز درونی توام با شور و نشاط و خوش‌بینی را گزارش می‌کنند. هوش و حواس آنها کاملا برطرف مقابل متمرکز است، یعنی آگاهی شدید راجع به شریک‌شان و در وحدت و کمال به سر بردن با او که سایرین را رها کرده است.

سوال : یعنی تجربه عشق همیشه همین‌قدر مثبت است؟
خیر! در همین پژوهشی که انجام شد، مشخص شد که تجربه عشق همیشه مثبت نیست و علاوه بر احساس سرخوشی و شعف، بسیاری از آزمون‌ها احساس افسردگی، بی‌تابی و بی‌قراری، بی‌علاقگی به اوضاع و احوال شخصی، خیال‌پردازی و مشکل در خواب رفتن و تمرکز را نیز گزارش می‌کنند. عده‌ای معتقدند که احساس‌های دوسوگرا درباره معشوق یک تجربه غیرعادی به شمار نمی‌آید. در حقیقت، از نظر این عده، شخص عشق و نفرت را به یکسان تجربه می‌کند.

سوال : اصلا چرا احساس‌های ناخوشایند به وجود می‌آید؟
عاشق شدن باعث می‌شود در معرض احساس‌های شدید (خوب یا بد) قرار بگیریم. وقتی در کنار معشوق خود هستیم، ممکن است احساس شادمانی کنیم و زمانی که از او دوریم، احساس گرفتگی و اندوه. یکی از عواملی که می‌تواند احساس‌های ناخوشایند را توجیه کند، عدم اطمینان و یقین از آن رابطه است. پژوهشی که در این زمینه انجام شده نشان می‌دهد افرادی که از عاشق شدن خود مطمئن نیستند، احساس حد وسطی از وابستگی به طرف مقابل را توام با احساس شدید عدم اطمینان نسبت به احساس‌های طرف مقابل گزارش می‌کنند. افرادی که از عشق خود مطمئن‌اند، احساس شدید وابستگی را همراه با احساس نیرومند اطمینان و امنیت راجع به احساس‌های طرف مقابل گزارش می‌کنند. این یافته‌ها حاکی از آن‌ است که ادراک خویشتن به عنوان یک فرد عاشق تا حدودی به طرز تلقی از احساس‌های دیگران وابسته است. شاید تا هنگامی که از احساس مشترک طرف مقابل اطمینان خاطر پیدا نکنیم، به خود اجازه عاشق شدن کامل را ندهیم. اما طرف مقابل چگونه می‌تواند عاشق ما شود، مگر آنکه از احساس ما مطمئن گردد؟ پس تعجبی ندارد که عاشق شدن تجربه‌ای تماما لذت‌بخش نیست!

سوال : به عبارت دیگر، هر کسی عشق را یک جور تجربه می‌کند.
بله؛ این اشتباه است که فکر کنیم همه انسان‌ها عشق را به یک شیوه تجربه می‌کنند. برخی عشق را به عنوان پدیده‌ای سریعا متغیر و پر راز و رمز و عده‌ای دیگر آن را به عنوان چیزی ظریف و عقلانی تجربه می‌کنند. افرادی که معتقدند اختیار سرنوشت‌شان در دست خودشان است یعنی کسانی که از جایگاه درونی مهار برخوردارند، کمتراحتمال می‌رود که خودشان را به عنوان کسی در نظر بگیرند که به دام عشق افتاده است و یا آنکه عشق را به مثابه چیزی متغیر وپر راز و رمز ببینند. برخی از یک آشنایی تصادفی شروع کرده و بدون هیچ فکر پیشاپیشی به ازدواج می‌رسند. عده‌ای هم یک دوره طولانی و درازمدت از عشق و عاشقی را طی می‌کنند. برخی افراد در همان دیدار اول به شدت جذب یکدیگر می‌شوند و عده‌ای نیز صرفا پس از گذشت یک دوره طولانی از آشنایی به عشق می‌رسند.

سوال : چه تفاوتی بین زنان و مردان در خصوص عشق هست؟
برخلاف تصور عمومی، مردان ساده‌تر از زنان عاشق‌ می‌شوند و زن‌ها ساده‌تر از مردان، فارغ! در تحقیقی مشخص شد که مردان در مقایسه با زنان در مقیاس‌های عشق احساساتی نمرات بالاتری می‌آورند و زنان در انتخاب همسر خود بیشتر از مردان احتیاط به خرج می‌دهند. به عبارتی زن‌ها با حساب و کتاب‌تر و عاقلانه‌تر عاشق می‌شوند!

سوال : چه رابطه‌ای بین تعهد و عشق وجود دارد؟
تعهد، در نظر بسیاری از انسان‌ها جزء ذاتی و لاینفک عشق محسوب می‌شود. تعهد که ملاک آن طول مدت رابطه است. به عقیده بسیاری از آزمودنی‌ها یکی از راه‌هایی است که می‌توان با استفاده از آن میان روابط ناشی از عشق و روابط ناشی از علاقه جنسی فرق قایل شد. عده‌ای از روان شناسان معتقدند که می‌توان عشق را از تعهد متمایز ساخت زیرا ممکن است افرادی در غیاب عشق، باز هم متعهد به حفظ رابطه خود باشند (برای مثال به خاطر بچه‌ها) لذا شاید آدمیان بتوانند صادقانه به عشق خود اعتراف کنند بدون آنکه تعهدی در قبال طرف مقابل داشته باشند. کژفهمی درباره تعهد می‌تواند به ناامیدی و دلسردی عمیق فرد منجر شود.

سوال : پس عشق هم برای خودش انواع و اقسام دارد!
البته . یونانی‌های قدیم هم بین سنخ‌های مختلف عشق فرق قایل بودند. به نظر آنها این انواع از عشق وجود داشته:
۱)عشق شهوانی: بر اساس جاذبه جسمانی بوده و ویژگی آن اشتیاق شدید به خود فاش‌سازی سریع و صمیمت جنسی است.

۲) عشق دوستانه: به آهستگی و در اثر دوستی‌های قبلی ایجاد می‌شود.

۳) عشق دمدمی: ویژگی افرادی است که می‌توانند به سادگی از یک رابطه به سراغ رابطه‌ای دیگر بروند یا هم‌زمان در بیش از یک رابطه وارد شوند (طبیعتا حداقل تعهد را می‌توان در این رابطه مشاهده کرد.)

۴) عشق خودباخته: نوعی عشق خود باخته، ایثارگر و عمیقا دلسوزانه است.

سوال : آیا عشق می‌تواند همیشگی باشد؟
عده‌ای از روان‌شناسان معتقدند که نیمی از ازدواج‌ها به سراشیبی سقوط می‌افتد و هر چه از ازدواج‌ بیشتر طول بکشد، بیشتر فرو می‌رود و بدیهی است که منظورشان ازدواج‌هایی بوده که از ابتدا بر اساس عشق کور به وجود آمده. همین است که من همیشه گفته‌ام انتخاب عاقلانه و زندگی عاشقانه! در یک مطالعه قدیمی‌تر مشخص شده بود که نیمی از زنان از ازدواج خود احساس نارضایتی می‌کردند و فقط یک چهارم آنها درباره ازدواج خود هنوز شور و شوق داشته‌اند. در پژوهش‌ دیگری این نتیجه به دست آمد که فقط عده کمی از ازدواج‌ها پس از ۱۵ تا ۳۰ سال هنوز با نشاط و سرزنده هستند. اما به نظر من در تفسیر این نتایج باید محتاط بود. بسیاری از این پژوهش‌ها زوج‌های یکسانی را در طول یک دوره زمانی مورد بررسی قرار نداده‌اند (رویکرد طولی) بلکه در یک مقطع زمانی خاص زوج‌های مختلفی که در سال‌های متفاوتی ازدواج کرده بودند، مورد بررسی قرار گرفته‌اند (رویکرد مقطعی)، اما این زوج‌ها از لحاظ متغیرهای مختلف با یکدیگر تفاوت دارند. ازلحاظ تعداد سال‌های ازدواج، اعضای یک نسل ممکن است مثلا در طی جنگ ازدواج عجولانه‌تری داشته و به دلیل جنگ متحمل دوره‌های طولانی مدت جدایی شده باشند یا به دلیل رکود اقتصادی دستخوش سختی‌های مالی شدید شده باشند. در یک بررسی طولانی که زوج‌های یکسانی را در طی یک دوره درازمدت مورد مطالعه قرار داده بود، معلوم شد که در دوران فرزندپروری خشنودی زناشویی کاهش می‌یابد اما مجددا پس از اینکه فرزندانمان خانه را ترک می‌کنند، این رضایت‌مندی افزایش می‌یابد. در یک بررسی درازمدت دیگر هیچ‌گونه مدرکی دال بر کاهش رضایت‌مندی یافت نشد. ۵۴ درصد از همسران هیچ‌گونه تغییری گزارش نکردند. ۱۷ درصد کاهش خشنودی را گزارش کردند و ۲۹ درصد نیز بهبود آن را اطلاع دادند. باوجود این روش است که ازدواج می‌تواند به شادکامی یا ناراحتی منجر ‌شود و بنابراین تعیین اینکه چه چیزی ازدواج را به سوی تباهی می‌کشاند، آن را بهبود می‌بخشد و یا آن را ثابت نگه می‌دارد، کاری مفید و سودمند خواهد بود.

سوال : از نظر بدنی و جسمانی چه اتفاقی می‌افتد که فرد عاشق می‌شود؟
جالینوس، پزشک مشهور یونانی در قرن دوم میلادی اصرار داشت که عاشق شدن موضوعی مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است. به عبارت دیگر هنگامی که تعادل صفرا و سودا و بلغم وخون به هم می‌خورد. این نظریه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در این هنگام بود که با نظریه‌های جدید در مورد زیست‌شناسی سلولی جایگزین شد. اما با این وجود متخصصان نوین فیزیولوژی بدن نیز عشق رمانتیک را ناشی از مواد شیمیایی طبیعی قدرتمندی در بدن می‌دانند.یک ماده شیمیایی به نام فنیل اتیلامین (PEA) خیلی مورد بحث بوده است.

سوال : در مورد این فنیل اتیلامین (PEA) بیشتر توضیح می‌دهید؟
بله؛ فنیل اتیلامین (PEA) نوعی آمفتامین طبیعی است که باعث تحریک مغز و دستگاه عصبی مرکزی می‌شود. PEA تجربه سرخوشی، نفس سریع، افزایش ضربان قلب، گشادی مردمک، آزادی ترشحات بودار از پوست که می‌تواند طرف مقابل را اغوا کند را ایجاد می‌کند. نقطه اصلی این تحولات در مغز است. بخش‌های مختلف مغز نقش‌های مختلفی ایفا می‌کنند. قشر خارجی مغز یا کورتکس به تفکر منطقی و هوش مربوط است. مغز میانی یا لیمبیک عواطف ما را کنترل می‌کند و در محل اتصال نخاع به مغز یا بصل‌النخاع نیز یک هسته درونی (هسته دم دار) وجود دارد که رفتارهای غریزی را تحت کنترل دارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهد که در افراد عاشق همین هسته دم‌دار فعال است. این هسته به سیستم لیمبیک وصل است. در جریان عشق رمانتیک موسیقی ملایم عقل ناشی از کرتکس مغز در میان هیاهوی طبل‌نوازی هسته دم دار و دستگاه لیمبیک‌گم می‌شود و آبشاری از ماده PEA در مغز به وجود می‌آید. در همان زمان میزان آدرنالین افزایش می‌یابد و آزاد شدن ماده شیمیایی دیگری به نام دوپامین را باعث می‌شود. دوپامین باعث افزایش توجه، بنیه و انرژی می‌شود و این امر باعث مهار یک رابطه شیمیایی عصبی به نام سروتونین می‌شود. سروتونین هم باعث کنترل اعمال تکانه‌ای، رفتارهای وسواسی و اشتیاق‌های شدید می‌شود. این انتقال‌دهنده در به وجود آمدن احساس قدرت برای عمل کردن و احساس تسلط بر امور به ما کمک می‌کند. جالب اینکه فلوکسی‌تین (پروزاک) که روی سروتونین اثر می‌گذارد، روی عشق هم اثر دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/12ساعت 0:9 AM  توسط khashi  | 

پــــــروانــه هـــا ! ...

دورانی در زندگی من وجود داشت كه تا حدودی، در آن زیبایی، برایم از مفهومی‌خاص برخوردار بود. حدسم اگر درست باشد، آن زمان، حدوداً هفت یا هشت ساله بودم. یكی دو هفته، یا شاید یك ماه، قبل از اینكه یتیم خانه، به یك پیرمرد تحویلم دهد. در یتیم خانه طبق معمول، صبحها بلند می‌شدم، تختم را، مثل یك سرباز كوچك، مرتب می‌كردم و مستقیما،ً با بیست سی تن از بچه‌های هم خوابگاهی، برای خوردن صبحانه، راهی می‌شدیم.

صبحِ یك روز شنبه، پس از صرف صبحانه،در حین برگشتن به خوابگاه، ناگهان، مشاهده كردم، سرپرست یتیم خانه، سر به دنبال پروانه یی كه گِردِ بوته‌های آزالیای اطراف یتیم خانه، چرخ می‌خوردند، گذاشته است. با دقت به كارش خیره شده بودم. او این مخلوقات زیبا را، یكی پس از دیگری، با تور می‌گرفت و سپس سنجاقی را، از میان سر و بالشان عبور می‌داد و آنها را روی یك صفحه مقوایی بزرگ، سنجاق می‌كرد. چقدر كشتن این موجودات زیبا، بی رحمانه به نظر می‌رسید.
من چندین بار، بین بوته‌ها قدم زده بودم و پروانه بر سر و صورتم و دستانم نشسته بودند و من توانسته بودم از نزدیك به آنها خیره شوم.

تلفن به صدا درآمد. سرپرست خوابگاه، كاغذ مقوایی بزرگ را، پای پله‌های سیمانی گذاشت و برای پاسخ دادن، وارد یتیم خانه شد. به سمت صفحه مقوایی رفتم و به یكی از پروانه‌هایی كه روی آن سطح كاغذی بزرگ، سنجاق شده بود، خیره شدم. هنوز داشت حركت می‌كرد. نشستم. بالش را گرفتم و آن را از سنجاق جدا كردم. شروع به پرپر زدن كرد و سعی كرد فرار كند، اما هنوز بال دیگرش به سنجاق گیر داشت. سرانجام بال كنده شد و پروانه روی زمین افتاد و شروع به لرزیدن كرد. بال كنده شده را برداشتم و با آب دهان، سعی كردم آن را روی پروانه بچسبانم، تا، قبل از اینكه سرپرست برگردد، موفق شوم، پروانه را به پرواز در آورم. اما هر چه كردم، بال پروانه، جفت و جور نشد. طولی نكشید كه سرپرست، از پشت در اتاق زباله دانی، سر رسید و بر سرم، شروع به داد كشیدن كرد. هر چه گفتم من كاری نكرده ام، حرفم را باور نكرد. مقوای بزرگ را برداشت و محكم، به فرق سرم كوبید. قطعات پروانه ‌ها به اطراف پراكنده شد. مقوا را روی زمین انداخت و حكم كرد، آن را بردارم و داخل زباله دانی پشت خوابگاه بیاندازم و سپس آنجا را ترك كرد. همانجا، كنار آن درخت پیر بزرگ، روی زمین نشستم و تا مدتی سعی كردم قطعات بدن پروانه‌ها را، با هم مرتب كنم، تا بدنشان را به صورت كامل، بتوانم دفن كنم، اما انجام آن، قدری برایم مشكل بود. بنابراین برایشان دعا كردم و سپس در یك جعبه كفش كهنه پاره پاره، ریختمشان و با نی خیزرانی بزرگی، گودالی، نزدیك بوته‌های توت جنگلی كنده و دفنشان كردم. هر سال، وقتی پروانه‌ها، به یتیمخانه بر می‌گردند و در آن اطراف به تكاپو بر می‌خیزند، سعی می‌كنم فراریشان دهم، زیرا آنها نمی‌دانند كه یتیم خانه، جای بدی برای زندگی و جای خیلی بدتری برای مردن بود.
راجر دین كایزر .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/04ساعت 11:44 AM  توسط Andy  | 

خدایا چرا من ؟ ...

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/29ساعت 9:42 PM  توسط Andy  | 

مجسمه آزادي؟..... آزادي كجاست؟ من باور ندارم... شما؟


در 28 اکتبر آن سال «استيفن گراور کليولند» رئيس جمهوري وقت آمريکا مجسمه آزادي را در محل فعلي آن (دهانه رود هودسن - Hudson) در جزيره آزادي که تا محله منهتن شهر نيويورک دو هزار و ششصد متر و تا شهر جرسي سيتي يالت نيوجرسي 600 متر فاصله دارد قرار داد. اين مجسمه بنا بود در سال 1876 به مناسبت يکصدمين سالگرد استقلال آمريکا به اتمام برسد. ولي به علت پاره ي از مشکلات مانند حمل آن به آمريکا طولاني شدن جريان ساخت و ... با ده سال تأخير بر فراز آب‌هاي آتلانتيس ايستاد. اين مجسمه با دست راست خود مشعلي فروزان را بالي سر نگه داشته و در دست چپش نيز يک لوح سنگي وجود دارد که بر روي آن با شماره‌هاي رومي نوشته شده  JULY IV MDCCLXXVIکه نشانگر 4 ژوئيه 1776 ميلادي (تاريخ استقلال آمريکا) است.

سال‌ها قبل‌ يک يهودي دريانورد به نام کريستوفر کلمپ با مشورت با محافل يهودي اسپانيا و با توجه به اطلاعات و شواهدي که از وجود سرزميني در آنسوي اقيانوس اطلس داشت  با نيت پيدا کردن ارض موعود عهد عتيق سرزمين خالي از سکنه ي را مي يابد كه اندكي بعد مورد توجه پيوريتن‌هاي انگليسي قرار مي گيرد. اين مسيحيان يهودي به محض ورود به امريکا آنرا ارض موعود ناميده و بوميان آن سرزمين را کنعانيان پنداشته و تا جيي که مي توانند آنها را قتل‌عام می‌کنند.
اولين کتابي که در امريکا به چاپ مي رسد «مزامير داوود» است. پيوريتن‌ها نام‌هاي عبري بر فرزندان خيابان‌ها و شهرهاي خود مي گذارند. تا جيي که بايد پسوند «DC» در نام شهر «Washington DC» را David Capital يعني (پيتخت داوود) دانست.

 نهيتآ پس از مدت‌ها جنگ داخلي سرانجام در چهارم ژوئيه 1776 اولين کشور تمام فراماسونري جهان يعني امريکا استقلال خود را اعلام مي نميد. بعد از يک قرن يعني درسال 1886 ميلادي فرانسه به مناسبت يکصدمين سالگرد استقلال امريکا مجسمه آزادي را در چند تکه مجزا توسط کشتي به امريکا هديه مي کند.

طراح اصلي اين مجسمه «فردريک آگوسته بارتولدي» مجسمه‌ساز ماسون فرانسوي بود. البته سازه دروني آن را «الکساندر يفل» مهندس فرانسوي برج يفل طراحي نمود. مهندسان و طراحان ديگري نظير «ژوزف پوليتزر» و «اوژن ويوله لودوک» نيز در جريان ساخت آن نقش داشتند.

ويژگي مشترک تمامي اين مهندسان و طراحان عضويت در لژهاي فراماسونري فرانسه بود. تا جيي که به عنوان مثال بسياري از نماد شناسان برج يفل را يک «ابليسک» فانتزي مي دانند.
در ابتدا سازندگان فرانسوي آن اعلام نمودند که اين مجسمه نماد «تائيس» معشوقه اسکندر است. اما نکته ظريفي که در اين ميان ناديده ماند چيز ديگري بود که بعدها نشريه ماسون ترک آنرا فاش ساخت و آن شباهت بسيار زياد چهره اين مجسمه با «يسيس» اسطوره مصر باستان و الهه مورد تقديس ماسونها بود. بعدها فردريک بارتلدي در پاسخ به انتقاد افرادي که بيان می‌داشتند اين مجسمه از نظر فرم صورت به «تائيس» هيچ شباهتي ندارد گفت: من در طراحي اين مجسمه از چهره مادر بيوه خودم الهام گرفته ام. آري! بارتلدي راست می‌گفت. ولي منظورش از مادر بيوه «يسيس» بود که در واقع مادر بيوه معنوي تمامي ماسون‌ها منجمله خود او بود.

پس از انتقال اين مجسمه به نيويورک امريکيی‌ها با هزينه ي نزديک به 200 هزار دلار پيه‌ي 46 متري از جنس گرانيت براي آن ساختند تا مجسمه را بر روي آن قرار دهند. حال که فراماسون‌هاي فرانسوي براي امريکا سنگ تمام گذاشته بودند ناپسند می‌نمود اگر طراحان امريکيي دست روي دست مي گذاشتند و البته در عمل نيز چنين نشد و درنهيت پيه گرانيتي آنها يک کپي محض از معبد کذيي سليمان از آب در آمد. معبدي که ماسون‌ها براي رسيدن به نظم نوين جهاني و تشکيل حکومت ماسوني - يهودي خويش بالاخره بايد آنرا بر بقيي مسجد الاقصي بنا کنند. با اين تفاسير جي تعجب هم نخواهد داشت اگر ارتفاع اين ساختمان 46 متر يعني مجموع 33+ 13 (دو عدد مورد علاقه فراماسون‌ها) باشد و خود تنديس نيز داري 168 پله به علاوه 1 نيم پله (مجموعآ 169 پله) باشد که بازديدکنندگان را تا بالي برج راهنمايي کند! (169 = 13  X13)

بارتلدي بر روي تاج اين مجسمه هفت شعاع نور قرار داد تا بيش از پيش نمادهاي ماسوني اين تنديس ننگ و نيرنگ را آشکار سازد. عدد هفت در کنار سمبل‌هاي گوناگون نور از دير باز ستوده مصريان باستان و يهوديان و کاباليست‌هاي مصر زده بود. همانگونه که آن را در شمعدان هفت شاخه يهود «MENORAH» خورشيد هفت شاخه مصريان و يا هفت ستاره منقوش در آسمان معبد سليمان ديده يد.

اما نکته ي که در اين ميان (بنابر اعتراف فرانسويان) هرگز نبيد فراموش نمود الگوبرداري ساخت مجسمه از «تائيس» معشوقه اسکندر است. حتي اگر شباهت‌هاي چهره اين مجسمه با «يسيس» را کنار بگذاريم چه دليلي دارد فرانسوی‌ها نمادي از «تائيس» بسازند و آن را به امريکا هديه دهند؟ مگر غربيان در تاريخ هزار خديي يونان و رم با کمبود الهه مواجه شده بودند که از يک شخصيت نه چندان موجه به نام «تييس» مجسمه بسازند و آنرا تنديس و نماد آزادي قرار دهند؟

آري! حقيقت چيز ديگري است که لاجرم مجبوريم براي روشن شدن اين گوشه از تاريخ و آشنيي با شخصيت اين زن به بازخواني گذري حمله اسکندر به يران زمين بپردازيم.
با آنکه اسکندر يا همان الکساندر در ميان غربيان قهرماني بزرگ شناخته مي شود وليکن در ميان يرانيان به عنوان شخصيتي بدنام و ويرانگر نمود يافته است. در متون زرتشتي از وي همواره به عنوان «گجسته» (ملعون و شوم) ياد شده و همراه ضحاک و افراسياب از کارگزاران اهريمن به شمار آمده است. در اين اثنا عده‌ي نيز نظر در انکار وجود شخصيت تاريخي به نام اسکندر مقدوني دارند. ولي اين به معني ناديده انگاشتن انبوهاي از آثار و اسناد تاريخي و باستان شناسي و حذف تاريخ اسکندر و سلوکيان و خلأ زماني به مدت بيش از صد سال از تاريخ يران است.
اسکندر متولد مقدونيه و فرزند فيليپ پادشاه مقدونيه بود. در آن زمان مقدونيه قسمتي از حکومت يونان بود که البته مقدونی‌ها در ميان مردم يونان معروف به وحشی‌گري بودند. لذا فيليپ پدر اسکندر براي فرزند خود معلماني يوناني استخدام کرد تا با فرهنگ يونانيان بزرگ شود. اسکندر پس از مرگ پدر پادشاه مقدونيه شد و پس از کشمکش‌ها و فراز و نشيب‌هيي که بيان آن در اين مجال نمي گنجد براي ماجراجويي و تصاحب سرزمين‌هاي ديگر راه جهان‌گشيي و حمله به ديگر کشورها را پيش گرفت. اگرچه يونانی‌ها او را وحشي و بربر مي دانستند ولي هنگامي که با تصاحب سرزمين‌هاي ديگر توسط او ثروت زيادي به آتن سرازير شد با وي همراه شدند.

بزرگترين و مهمترين جنگ اسکندر نبرد با امپراتوري وسيع قدرتمند و متمدن هخامنشيان بود. نبرد اسکندر و پادشاه يران چندبار به عقب‌نشيني وي انجاميد. اما سرانجام با تضعيف روحيه سپاهيان يران ورق به نفع يونانيان برگشت و اسکندر داريوش را در منطقه «گيل گمش» شکست داد. در شب پيروزي اسکندر و افسرانش در تخت جمشيد (پرسپوليس) قصر باشکوه يرانيان جشن بزرگي برپا کردند. اسکندر همواره در سفرهاي خود يک گروه از زنان فاحشه و رقاص و شراب‌ريز همراه خود مي آورد تا بساط عيش و نوش و شهوتراني خود و فرماندهان سپاهش گسترده باشد. يکي از اين زنان کنيزي اورشليمي به نام «تائيس» بود که به خاطر زيبيي به دربار اسکندر راه يافته بود.
پس از آنکه اسکندر قصد ازدواج با شاهزاده اسير ايراني و دختر داريوش سوم «استاتيرا» را نمود حسادت تائيس او را به طرح نقشه‌ي اهريمني کشاند که نهيتآ صدها سال تمدن فرهنگ و افتخار جهاني را به خاکستر نشاند. در آن جشن تائيس آنقدر به اسکندر شراب خوراند که عقل او را کاملآ زيل کرده و سپس از او خواست به انتقام معبدي که در آتن توسط خشيارشاه به آتش کشيده شد تخت جمشيد را آتش بزند. اسکندر نيز مشعلي را به تائيس داد و او هم پرده هاي حرير و جواهرنشان قصر را به آتش کشيد و پس از مدتي کوتاه قصر يکپارچه در آتش کين و حقارت شخصيت تييس سوخت.

و اينگونه شد که امروز در دست مجسمه به ظاهر آزادي امريکا «تائيس» همان مشعل هنوز به اميد به آتش کشيدن دوباره تمدن شرق افروخته است. اينگونه شد که يک فاحشه که گوشه ي ناچيز از تاريخ تاريک و ددمنشانه غرب را اشغال کرده نماد آزادي غربيان مي شود!

به راستي چرا سازندگان فرانسوي مجسمه آزادي چنين شخصيتي را به عنوان نماد آزادي در نظر گرفتند؟ بی‌شک يکي از اصلی‌ترين دليل آن يادآوري حمله اسکندر به شرق و استحاله فرهنگي آن است. چراکه تاريخ‌شناسان يکي از مهمترين اقدامات اسکندر را هلنيزه کردن سرزمين‌هاي تحت تصرفش مي دانند. هلنيسم در لغت به معني تقليد از يونان و به معني مجموعه تمدن و فرهنگ يونان و به عبارتي ساده تر يوناني مأبي است. در اين راستا اسکندر اقدام به تأسيس شهرهاي جديد در راه‌هاي مهم و استراتژيک و کوچ دادن مردم از آسيا به اروپا و از اروپا به آسيا نمود. وي با اين کار قصد در استحاله فرهنگي متصرفاتش داشت. نمود بارز و آشکار اين مسأله را می‌توان در هلنيزه شدن سلسله ايراني اشکانيان پس از براندازي سلوکيان (بازماندگان سلوکوس جانشين اسکندر) ديد. اشکانيان همواره سعي در يوناني مأبي داشتند. تا جيي که حتي بر سکه هيشان عنوان (يونان دوست) همراه با اسم پادشاه زمان مي آمد.

اما در مقابل تمدن کهن و بافرهنگ يران هرگاه دچار نزول شد دوباره در همان مکان جوانه زد. هرگز نبيد فراموش کرد که نهيتآ اسکندر با لباس ايراني از اين مرز پر گهر رفت وحشيان و متجاوزان مغول مسلمان شدند و رصدخانه و مسجد و کتابخانه ساختند و از ميان سه نفر زبانشناس که قواعد زبان عربي را براي خود عرب‌زبانان نگاشتند دو تن از آنها ايراني بودند و اکنون نيز پس از چند هزار سال باز هم يران است که در مقابل زياده‌خواهی‌هاي وحشی‌گرانه غرب ايستاده است. آري! تکرار اين تجربه تاريخي و از سويي ديگر پيشگويی‌هاي غرب نيز همين را می‌گويد که منشاء آن اتفاق بزرگ آخرالزماني نيز  يران است و موعود اديان به ياري يرانيان است که بساط بيداد آنها را بر خواهد چيد. گويا غرب ناگزير از شنيدن نام يران در کنار ناکامی‌هاي خود است  لذا اينگونه است که تائييس دوباره مشعل به دست رو به سوي شرق بر فراز آتلانتيس ايستاده است.

اگر بخواهيم اندکي تاريخی‌تر به مسئله نگاه کنيم بايد در نظر داشته باشيم زماني که امپراتوري يرانيان 127 يالت را تحت سلطه خود ساماندهاي کرده بود اوج تمدن غربيان يعني يونان هنوز از سيستم ابتديي دولت شهرها (نه يک امپراتوري واحد) استفاده می‌کرد. لذا غرب ناگريز است تا با ساختن يک اتوپيي (آرمان شهر) خيالي يعني يونان باستان تمامي مدنيت را به خود ارجاع دهد. زماني که سخن از منطق باشد ارسطو الگو مي شود. اگر از رياضيات سخن رانده شود ارشميدوس را نشان می‌دهند. پدر علم پزشکي بايد بقراط باشد و غيره و غيره تا من ايراني هيچگاه به اين فکر نکنم که چرا غرب هنوز  با اين همه ادعا نتوانسته حقوق بشري را که کوروش 2500 سال پيش به بهترين نحو اجرا مي کرد را حتي شبيه سازي کند. اگر لازم باشد براي من و توي ايراني فيلم 300 مي سازند تا ما را از تمامي گذشته پرافتخارمان بيزار کنند كه مبادا شکوه و تمدن نياکانيمان ما را دوباره به فکر فرهنگ سازي در جهان بي اندازد.
آري! اين کينه‌ي ديرينه است از تمدن شرق و سترگ يران‌زمين که در هيبت شعله‌هاي آتش در مشعل عفريته جنگ اين الهه شوم پيوندي! (تائيس + يسيس) خود را نشان داده است. صدالبته غرب در اين آتش کين می‌سوزد و خواهد سوخت. چراکه پس از تلاش چند هزار ساله براي منکوب و استحاله تمدن يران‌زمين جوانه نورسته‌ي دوباره و اينبار در هيبت اسلام شيعي از دل يران زمين روييد و اينبار نيز يرانيان بهترين را انتخاب کردند. رويشي که به لطف حق به انقلاب نهيي مهدي موعود (عج) منجر خواهد شد
و چه زيبا پروردگار بزرگ در قرآن کتاب انسان‌ساز فرمود:
«و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم الوارثين»
«و ما اراده نموديم تا بر مستضعفين جهان منت گذارده و يشان را پيشويان و وارثان زمين قرار دهيم»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت 7:27 PM  توسط Andy  | 

مــــــــردی که جهان را نجات داد ! ...

اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه رییس یک سازمان بین‌المللی.

باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:
اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد ، یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.
در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند، خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند....
گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند...

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.
تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.
در یک شب سرد در 26سپتامبر سال 1983، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد...
کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است!!!

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌ شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.
صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.
ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شد و همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.
پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.
پتروف کار اول را انجام داد!!!

با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است.همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود.پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.
ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!
تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.
شاید اگر آن تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال خواندن این متن نبودیم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت 9:45 AM  توسط Andy  | 

اگر یک ایرانی سرمربی تیم ملی اسپانیا بود بعد از شکست به سوئیس چه می گفت؟! ...

* علی دائی: خیلی ببخشید...عذر می خوام شما به این می گید فوتبال؟! نه عزیزم... ببخشید ...خیلی عذر می خوام، ما نباختیم، سوئیس بُرد، به کسی هم ربطی نداره!

* فیروز کریمی: من امروز کت شانسم رو نپوشیدم، مربی سوئیس هم اسمش هیتسفیلده، میتسفیلده، این اصالتاً بچه محل ماست، با هم تیله بازی می کردیم تو بچگی، قبل از بازی گفت فیروز روت رو کم می کنم، بهش گفتم برو جلو بوق بزن! ولی به جاش دنده عقب اومد از رو ما رد شد باختیم، به نظرم باید فیفا ایشون رو بفرسته کلاس راهنمایی رانندگی! من حیث المجموع ما باختیم!

* غلامحسین پیروانی: بضاعت تیم ما در همین حده، بودجه نداریم، امکانات نداریم، مهرزاد معدنچی نداریم، تیم جوونه، من خواستم علیزاده رو بکنم تو، دیدم اصلاً تو لیست 18 نفره نیست! اما خدا وکیلی سوئیس هم خوب بازی کرد، ما هم می تونستیم ببریم، اونا هم می تونستن ببرن که بُردن، مبارکشون باشه! شاعر در این مورد می گوید: سعدیا مرد نفوذ دار نمیرد هرگز مُرده آن است که حرفش به ریالی نخرند!

* افشین قطبی: ما محشر بودیم، با قلب شیر اومدیم تو زمین، چهار دقیقه بین المللی بازی کردیم. وقتی تورس از داگ هوس اومد بیرون من فکر می کردم می تونه نتیجه رو چینج کنه ولی نشد، من داشتم کریزی می شدم، شما چی بهش می گین؟ اوه! بله! دیوونه دیوونه! دیوونه شو، دیوونه!!

* اکبر میثاقیان: چیزی نمی گفت، به جایش با بطری آب معدنی کاسیاس و پیکه را توی زمین دنبال می کرد که کتکشان بزند و شوک وارد کند برای بازی های بعد!

* امیر قلعه نوئی: پازل تاکتیکی ما خوب بود، در نیمه دوم روی ساختار دفاعی کار کردم و کل یوم تیم را 360 درجه تغییر دادم بینی بین اللهی آنالیزرامون بازی اونا رو قبلاً آنالیزور کرده بودن، ولی اونا رو یه حمله نصفه نیمه گل زدن، فوتبال همینه دیگه! البته یه دستایی تو کار بود که ما شکست بخوریم ولی من همه رو واگذار می کنم به اون بالایی که جای حق نشسته!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/20ساعت 9:41 AM  توسط Andy